11 سال پيش (وقتي حاجي 6 سالش بود) ……
حاجي: بابا دندونم درد ميكنه
بابا: خوب باشه عزيزم ميريم دكتر
قان قان قان قان (صداي ماشين باباي حاجي توي راه دكتر!)
حاجي الاغ هم بي خبر از همه جا فكر ميكرد كه اين دكتر هم مثل دكتر خودش بهش شكلات ميده تا خرش كنه و معاينه كنه و آمپول بزنه
قيجججججججججججج (صداي ترمز ماشين باباي حاجي جلوي دندون پزشكي)
در انتظار نوبت
قيججج (صداي باز شدن در اتاق دكتر توسط حاجي)
در اين لحظه بود كه حاجي در 4 خط بالاتر چه اشتباه بزرگي كرده
حاجي : سلام
دكتر : سلام بچه
حاجي: بچه خودتي (البته تو دلش)
دكتر: بچه بشين اينجا
حاجي: چشم
و اين همون لحظه اشتباه بزرگه تا به خودم اومدم ديدم دكتر با يك آمپول گاوي روي سرمه
حاجي:
بقيه مرضا:
….
من
كه نموده شده بودم و در انتظار اثر كردن بي حسي و همزمان در فكر گرفتن حال دكتر
اينجا بود كه فرار ار درمانگاه چاره اي جالب بنظر اومد
چند لحظه بعد هم اين فكر رو عملي كردم و وقتي كه بابا متوجه شد با هم دستي عوامل درمانگاه اومدن دنبالم بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اين اونا بودن كه پيروز ميدان شدن
و منو مثل اسيراي جنگي بردن توي اتاق دكتر
دكتر عزيز و جيگر طلا هم بدون هيچ مقدمه اي انچنان ضربه اي نثار گوش من كرد واينجا بود كه پي بردم فكر فرار همچين جالب هم نبوده
حاجي :
باباي حاجي :
دكتر :
حاجي:
دكتر: صبر كن اين مرض تموم بشه حالتو ميگيرم فرار ميكني
…… (در اين جا نقطه نشان دهنده اتمام كار مريض قبلي ميباشد!)
دكتر: بشين اينجا بچه
خب دندونتو بايد بكشم
حاجي كماكان
دكتر هم انبرش رو ميندازه توي دهن من بد بخت و تازه فهميدم كه اون امپوله بود!! قرار بود اونو كه ميزنم ئيگه درد نگيره اما اون ابتكار فرار از درمانگاه باعث شده اثر آمپول تموم بشه و اين يعني …
ولي دكتر بدون اعتنا به اين موضوع كارشو انجام ميداد و خوب بعد چند دقيقه بعد …
خوب تموم شد دهنتو باز كن ببينم
اوه اشتباه كشيدم!!!
و اينجا بود كه من دكتر رو
دوباره انبر رو برداشت و شروع كرد به كار و عجيب دردي داشت
البته پدر جان سيمرغ بلورين گرفتن بخاطر ايفاي نقش چغندر در دندان پزشكي
…….( اين نقطه ها نشانگر گذشت همون 16 ساليه كه در خط اول بهش اشاره شد )
توي اين 16 سال ديگه با همجور درد دندون كنار اومدم و طرف دكتر دندون پزشك نرفتم تا هفته پيش كه ديگه واقعا ديوانه شدم و رفتم يك دكتر دندون پزشك
بعد از دراز كشيدن روي unit در يك چشم بهم زدن دكتر با انجام يك عمليات ايزائي آماده كردن آمپول در دهان بود كه اشكم در اومد
دكتر كه كف كرده بود گفت بلند شو گورتو گم كن
حاجي: جان؟
حاجي: جون ببيت بابا بيخيال كارتو بكن
دكتر: نميشهههههههههههه
با 1000 بدبختي دكتر راضي ميشه بدون بي حسي كار كنه بعد از كلي درد و بيچارگي و حدود 45 دقيقه عذاب مداوم كار به اتمام ميرسه و اين لحظه مصادف ميشه با لحظه اي كه دكتر ميفهمه اشتباد كرده در انتخاب دندون واسه كار
نميدونم چرا يك دفعه اين دكتر هم تغير شكل داد و اينجوري شد
تصميم گرفتو از درد دندون بميرم ولي ديگه پيشه
نرم واسه درمان درد دندون
خدايي …خوش شانس تر از منم هست
؟

