تبليغاتX
خر تو خر ............

توي جاده داشتيم ميرفتيم چشمم پشت سر هم به تابلو هاي راهنمايي و رانندگي مي افتاد. و چيزي كه بيشتر از همه توي جاده ها وجود داره تابلوي حداكثر سرعت مجاز هست
بعد از كلي فكر كردن روي مفهوم و محتويات اين تابلو ها يك نتيجه كلي بدست امد!
بيش از 99٪ ملت هميشه در صحنه گوساله اي بيش نيستند!
اين تابلوها داري يك شكل مدور دايرهاي هستند و محتوي 2 عدد! يكي به انگليسي و ديگري به زبان شيرين فارسي!
خوب سوال مطرح شده اينه كه نقش نوشته فارسي اينجا چيه؟
گيريم من در نقش يك گوساله كه قادر به درك اعداد اينگليسي نيستم! خوب محتويات تابلو رو با استفاده از نوشته فارسي درك ميكنم اما اينجا يك مشكل باقي ميمونه! من به عنوان يك گوساله كه نميتونه اينگليسي بفهمه درك كردم كه حداكثر سرعت مجاز 90 هست اما حالا سرعت سنج ماشين كه فقط انگليسي داره؟! حالا چه خاكي به سرم بريزم؟!
و از اين مسئله 1 نتيجه حاصل ميشه با توجه به اينكه در كل جاده جز يك ژيان كسي زيره 90 سرعت نميرفت پس تعداد گوساله ها در جامعه ما بسيار زياده

 

+ نوشته شده توسط حاجي در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 1:6 بعد از ظهر |

بعد از اين همه مدت قيف كرديم كه بنويسيم البته تو اين مدتم مصمم بودم كه قيف كنم اما … بماند
خدائيش هيچيه من به آدميزادنميخوره!
بعد از گذروندن دوره هاي سخت ، فشرده و طاقت فرسا آموزش رانندگي اومدم امتحان بديم
امتحانمونم به آدم نميمونه اخه! 4 نفر سوار شديم تو ماشين!
1- يك پسر كه از روستا اومده بود!
2- يك معلول كه يك پا داشت
3- يك با كلاس با ريش پرفوسوري و كيف سامسونت!
4- حاجيت
سوار ماشين در معيت افسر گرام پسر روستايي نشست و بدونه اينكه ترمز دست بخوابونه راه ميخواست بيفته كه خوب نتيجه معلومه!
نوبت مهندس رسيد! اقا ما گفتيم ايول اين حتما قبوله ديگه! نشست پشت فرمون قيج استارت زد! اونم وقتي كه ماشين روشنه!!! خوب شايد هول كرده بچمون! نخر گاوتر از اين حرفاس دوباره هم استارت زد!! دفعه سوم كه استارت زد افسر گفت عزيزم ماشين روشنه! شما وقتي تفاوت ماشين روشن و خاموش و فهميدي بيا امتحان بده!
نوبت رسيد به مستر معلول! افسر بهش گفت شما اگه ماشين رو راه بندازي قبولي اما چه بگويم ….
همه رد شدن من هم با اعتماد به نفس بالا از نتايج بدست آمده در مورد نفرات قبلي نشستم كنار افسر عزيز و ………….. :-”
اينجوري بود كه نفر آخر فقط اونروز قبول شد :d
بعد از گذشت 40 روز يكي مارو با صداي زنگ در بيدار كرد و حاجي پستچي بود! گفت 2 تا پاكت داري گواهينامه! يكي فك كنم ماشين يكي موتور
مارو ميگي مارس شديم! ايول راهنمايي رانندگي فهميدن رانندگي خداست جفتشو با يك امتحان دادن :d
اقا پاكتها رو باز كرديم ديديم جفتش گواهينامه ماشين
و در حال حاضر حاجيت 2 تا گواهينامه داره توپز
البته اين كاوه هم شبيه آدم نيست ! مردك با دنده 1 رفته پارك دوبل كرده! افسر كفش بريده! آخه من موندم كسي با دنده 1 دنده عقب ميره آخههههههههههههه

يه مدت دست به قلم نبودم گند شد اين قسمت .................     .  

 

+ نوشته شده توسط حاجي در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |

لعنت به معده اي كه بيجا كار كند

نه اينكه خودم كم معكوسم همه رفيقامم همينجوريان يارو رفيق ما يك ماشين ميگيره و واسه اينكه قسط و قرضاش رديف بشه مجبور ميشه با ماشين مسافر كشي كنه يه روز اين كله پوك داشته ميومده يه خانواده دست تكون ميدن
مستقيم مستقيم
كككككككككككگگگگگگگگگ(صداي ترمز ماشين ) خلاصه مسافرارو سوار ميكنه و راه ميوفته هويجور كه داشته ميومده نهار مادر جان كه آش رشته بوده تاثير جادوئي خودش رو ميكنه و گردبادي در معده اين بيچاره راه ميندازه
با هزاران فشار خودشو هرجور شده كنترل ميكنه تا حاجي ميگه
حاجي‌: آقا مرسي پياده ميشيم
اينم از خدا خواسته ميزنه رو ترمز و حاجي با احد و ايال پياده ميشن
آقا راه ميوفته و بالاخره همراه با اوازي دلنواز خودشو از زير اون همه فشار متحمله به معده گرامي خلاص ميكنه هويجور كه معده ايشون در حال انجام اعمال موزون بوده ناگهان يك صداي نازك بگوش ميرسه
اقا ببخشين همينجا پياده ميشم
حالا اينو ميگي ميزنه رو ترمز سرشو ميزاره رو فرمون
برو پايين خانوم برو پايين پولم نميخواد بدي فقط برو
نگو همون موقع كه حاجي در حال پياده شدن بوده يه دختر سوار ميشه اين خپلم نميفهمه
خلاصه نتيجه اخلاقي اينكه هميشه با دقت توي ماشينتونو نگاه كنين
يك سواليه چند وقت ذهنمو آزار ميده
اول سوهان (ابزار سوهان) بوده يا اول سوهان (سوهان خوردني) بعدش چي شده كه اون يكي شده سوهان؟‌

 

+ نوشته شده توسط حاجي در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 3:9 قبل از ظهر |

واي خدا اگه فيل اينقدر كه من تب دارم تب داشت از پا در ميومد! الان ديگه زدم تو توهم!
اما چون تفلدمه گفتم به وبلاگ يه حالي بديم
ماشين رو برده بودم تعويض روغن هويجوري به فكر وبلاگ افتادم گفتم نظر تعويض روغني رو نصبت به دوست دختر جويا بشم :
مجتبي: ميگم دوست دخترم داري؟
طرف: چه چه؟
مجتبي:
د و س ت د خ ت ر 
 

طرف : ها پس چي!
مجتبي:چه جورياست؟
طرف: ببين عزيزم واست يك مثال ميزنم كه خوب جا بيفته!
مجتبي : مرسي : X
طرف : فرض كن تو يك ماشيني! ماشين واسه اينكه سرحال باشه و نرم كار كنه و قاط نزنه نياز به چي داره؟ روغن!
اره عزيزم روغن ميريزي كه نفس ماشين راست بشه! خوب هرچي روغن باحالتر مرغوبتر باشه ماشين مدت بيشتري سرحال ميمونه! اما با تمام اين احوال عزيزم بهران تكتاز هم كه بريزي 20 هزارتا كه باهاش بري بايد عوضش كني ! ميشه 5 تومن
مجتبي : جان؟!
طرف : عزيزم تعويض روغن رو ميگم
مجتبي : آهان!
وقتي داشتم ميومدم بيرون با خودم فكر كردم اين تعويض روغني ها هم استدلالي دارنها! واسه خودشون فيلسوفي هستن!

1 ساعته اينجا دارم از بو خفه ميشم تازه فهميدم ماله جورابامه :-&
ديگه حالم خيلي بد شده! از توهم هم داره رد ميشه! شاد باشيد

 

+ نوشته شده توسط حاجي در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

به نظر من ديدگاه افراد مختلف نسبت به پديده اي بنام GF كاملا با شغل اونها مرتبطه!
دوست دختر از ديدگاه يك سرباز :
سرباز
مجتبي : نظرتون در مورد GF چيه؟
يك سرباز( كه خواسته اسمش فاش نشه) : دوست دختر دقيقا مثله تير ميمونه واسه سرباز. هر سرباز يك تفنگ داره و 30 تا تير واسه هر شب كه پست ميده.خوب البته از اونا 3 تا تير كه مشقي هست ميمونه 27 تا تير به درد بخور و باحال و البته بايد توجه داشت كه اين فشنگها هرشب دسته يكي از سربازهاست و هر شب يك خشاب جديد داري و 30 تا تير جديد.
نظر يك جوان علاف در مورد GF :
بعد از شنيدن نظر اين سرباز به سراغ يك جوون علاٿ رفتم كه سر پاساز بارثاوا (مشهد - سجاد) در حال عمليات دشمن شكن آدامس جوي بود .علاٿ آدمسي

مجتبي  : سلام ، نطرت در مورد GF چيه؟
علاف ناشناس: سام داش،والا دوست دخمل مثله آدامس و آدامس نكات حرفه اي خاص خودشرو داره كه از آن جمله ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1- هيچ موقع آدامس نيمخوره ديگران رو از سطل آشغال برندار
2- هر ادامس فقط يه مدت شيرين و جويده ميشه و بعد جاش توي سطل آشغال
3- هيچوقت اينقدر آدامس رو باد نكن كه تو صورتت بتركه و صورتت كثيف بشه
4- هميشه يه بسته آدامس بهتر از يه دونه آدامس
5- آدامس نبايد قورت داد!
مجتبی  : OK ،بسه بابا مخ من بيش از اين نميتونه اينجور مسائل فلسفي رو پردازش كنه!
ادامه دارد …..
يكي ميگه هميشه يه جور رفتار كن كه بتوني به بقيه بگي مثل من رفتار كنيد!
شايد نشه ديگه بنويسم يعني شايد ديگه اينترنت ترك كنم اگه اينجوري شد عذر ميخوام كه مطلب نيمه تموم موند.

+ نوشته شده توسط حاجي در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 1:1 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM